خاطرات روزانه

برای اینکه یادم بماند چه بودم و چه کردم....

خاطرات روزانه

برای اینکه یادم بماند چه بودم و چه کردم....

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۰
  • ۰

دروغ

اعصابم لِه شد...از د?شب تا حالا دارم فک م? کنم Alisss برا? چ? دروغ گفت ول? ه?چ دل?ل?  واسه اش پ?دا نم? کنم!!!هع???...م?انترم معادلات رو خراب کردم. انقد استرس داشتم که همه سوالا رو قاط? کردم. هرچ? م? خواستم خودمو آرووم کنم ول? ب?شتر از چند دق?قه نم? شد دوباره استرس م? گرفتم...مخصوصا ا?نکه دنده هام درد م? کرد و نم? تونستم صاف بش?نم...هنوزم درد م?کنه...?ک? از بچه ها? ارشد ر?اض? باهام رف?ق شده خ?ل? بامزه اس...د?شب که کل? استرس داشتم زنگ زد و کل? باهام شوخ? کرد حالم بهتر شد!امشب با مهشاد رفته بود?م ب?رون و مهرناز ?ه ل?ست بلندبالا نوشته بود که واسه اتاق و واسه خودش بخر?م. کل? با مهشاد تو? راه خند?د?م و کل? از بچه ها? دانشگاه رو د?دم...اخر?ن نفر? که د?دم تو? کتابفروش? بود که کل? جا خوردم اونو اونجا د?دم!فردا کانتست دانشگاه ام?ر کب?ره و من اصلن حوصله رفتن ندارم ول? مجبورم...
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰

دو به دل!

ه?چ وقت نم? خواستم تو? وبلاگم به جز نوشته ها? خودم نوشته ا? کپ? از ?ه جا? د?گه باشه ول? الان اصلن مغز? برا? فکر کردن برام نمونده و به نظرم ا?ن شعر کاملا احساس الان منو م?رسونه...  خسته و پر?شانم در غم تو گر?انم ---- از همه گر?زانم تا رود ز تن جانم تو که گفت? به پ?ش من بمان --- چرا چون?ن نهان مرا به حال خود رها کرد? چرا ند?ده ا?? که از غمت فغان ---- رود به آسمان چه گو?مت مرا فدا کرد? مگر که جان به لب رسد که ?ادت از نظر رود ---- چرا تو ب? خبر زما رفت? چه م? شود ع?ان شو? مرا عز?ز جان شو? ---- بگو چرا بگو کجا رفت? د?ده بر رهت دارم در دل شب تارم ---- در غم تو ب?مارم تا دوباره برگرد? به هر کرانه رفته ا?? به ?ک بهانه رفته ا?? ---- دلم نشانه رفته ا?? بجو?مت ز ب? نشان ها دوباره پ?ش من ب?ا بب?ن که م?شود بپا ---- نوا? شورو نغمه ها به کوه و دشت و آسمان ها بب?ن که دل شکسته ام به گوشه ا?? نشسته ام---- بجز تو دل نبسته ام دم? بمان به پ?ش من عز?ز جانم ز د?ده خون شود روان به ?ادت ا? ام?د جان ---- ز چشم من نشو نهان که در فراغ رو? تو رسد خزانم آهنگ "فر?دون آسرا??" به نام "عز?ز جان"?
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰
فقط به عشق اون ش?ش نفر? که گفتن افتضاح م? نو?سم، م?نوس?م که تمر?ن? بشه تا ا?نکه ?ک روز? خوب بنو?سم!تا ا?نکه بگن: آره قشنگ م? نو?س?..!!!
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰

ا? بابا...

از دست دوستم ناراحت شدم و کمکشو قبول نکردم...خب منم دل دارم حق ندار? هر طور دوس دار? با من حرف بزن? که! حالا چون ز?اد اهل گله کردن از ا?نطور رفتارا ن?ستم و ه?چ? بهتون نم? گم دل?ل نم?شه انقد ب? ق?د و بند با من حرف بزن?ن! بالاخره تا ?ه حد? رفتارتونو تحمل م?کنم ول? شمام د?گه پررو نش?د و حر?م ب?ن خودمونو حفظ کن?ن! هم?ن!
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰
?ه چ?زا?? هست که نم? تونم بنو?سم...آخه خ?ل?ا م?خونن...آدم تو زندگ?ش ?ه وقتا?? حوصله کس? رو نداره و ?ا ?ه گند? م?زنه و م?خواد ماست مال? کنه ?ه جور د?گه ب?انش م?کنه...?ا خ?ل? موارد د?گه...واسه هم?ن ترج?ح م?دم تو? انبار?ِ ذهنم دفنشون کنم و فقط خودم ازشون خبر داشته باشم...که بق?ه ناراحت نشن...که بق?ه...ه?چ?!!! فقط بخاطر خودم و بق?ه...حالا ا?نا رو ولش!د?شب Alisss اس داد گفت اون ل?نک? برام فرستاد? چ? بود؟ آخه ا?ن بشر بلد ن?ست سلام کنه! حالا منم داشتم تو? ح?اط چادرمو که شسته بودم، رو? بند پهن م? کردم و دستام ?خ زده بود، نم? تونستم جواب بدم، ?ه سوء تفاهم? هم پ?ش اومد که ناراحت شد و د?گه اس نداد. منم تا ساعت 4 صبح داشتم ف?لم م? د?دم و تموم که شد تصم?م گرفتم بهش پ?ام بدم و معذرت خواه? کنم. فک نم? کردم جواب بده، ?ن? اصن فک نم? کردم ب?دار باشه ول? بعد چند دق?قه جواب داد و گفت : من آمپولمو نزدم و خوابم نم? بره تو د?گه چته ا?ن وقت شب!؟هنوز دوتا پ?ام نداده بودم که از خستگ? خوابم برد...صبح هم به کلاس الگور?تم نرس?دم چون ساعت 9 صبح ب?دار شدم. ظهر هم ساعت 12 کلاس معادلات داشتم که استاد ن?ومد. واسه هم?ن رفتم سلف و ناهار خوردم ول? در حد چندتا قاشق! تا شب هم کلاس داشتم د?گه حال ه?چ کار? رو نداشتم. تو? سلف مهرناز رو د?دم، معلوم بود حال و حوصله و اعصاب نداره! حال منم گرفته اس کلا!پنجشنبه م?انترم معادلات دارم و ه?چ? نخوندم...هوووووووووفففففف!!!!
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰
د?ار رفسنجان بس? سرد است! ما ن?ز بس? ?خ زده ا?م ل?کن از آنجا?? که شوفاژها بعد از مدت ها? مد?د? روشن گشته اند و ما ن?ز ند?د بد?د باز? از خودمان در آورده ا?م، حال، اتاقمان مانند سونا گشته است و چاره ا? برا?ش ?افت نشد جز کاستن از حرارت ب? حد شوفاژ!!! ام?د است ا?ن عمل ما باعث کدورت خاطر دوستان نشود و لشکر اعتراض هاشان را سو? ما گس?ل ندهند!شما ن?ز به چرند?ات و مهملات ا?ن جانب به قدر کفا?ت توجه کن?د و نه حت? ذره ا? ب?شتر! (قدر ?ک اپس?لون!)و البته اگر نظر? به ذهن مبارکتان خطور کرد ما را از خواندنش ب? بهره نگذار?د که مشغول الضمه ما م?شو?د!!!
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰
دندونم خ?ل? درد م?کنه!اون از Alisss که خبر? ازش ن?ست و معلوم ن?ست چ? کار م?کنه!!!ا?ن از ?ه بنده خدا?? که بحثمون شد و همش منو مقصر م?دونه!!!اونم از مر?م السادات که معلوم ن?ست چه بلا?? سر خودش آورده داغووون شده، همه اَمراض عالم رو با هم گرفته!(دندون عقل? که با?د بِکِشه و سرما خوردگ? ناجور? که دچارش شده!)ا?نم از م?انترم معادلات که نه وقت دارم واسه خوندنش و نه بهانه ا? برا? پ?چوندنش!و باز هم دندون? که درد م?کنه!و...بابا پنجعل?ِ درونم م?گه:بسه انقد غر نزن!
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰

مسواک!

مهرناز هم اتاق?م د?شب مسواک نداشته چون ش?راز جا گذاشته بوده!!!واسه هم?ن با مسواک? که قبلا ک?ف و کفششو شسته بوده، مسواک زده!الان م?گه دهنش کف کرده و بو? تا?د م?ده!  ?ن? انقد خند?دم که دلم درد گرفته!!!!تازه برگشته م?گه خ?ل? تا?د باحال? بود!!! همش مزه اش ز?ر زبونمه!!!
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰

محمد!

برادر زاده ام، محمد کوچولو، نفسِ بنده!!!ش?ش ماهشه!
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰
روز عاشورا ه?چ جا نرفتم و شبش که شام غر?بان بود همراه خواهر آخر?م رفتم مجموعه مشتاق عل?شاه که بچه ها? سا?ت اونجا جزو انتظامات بودن. ما هم رفت?م تو? قسمت نما?شگاه کتاب که انتها? باغ بود و پ?ش خواهرم وا?ساد?م. جلو? و?تر?ن نما?شگاه ?ه محل? بود که م?ز آهن? گذاشته بودن واسه شمع روشن کردن مردم? که اونجا م?ومدن...اعتراف م?کنم نزد?ک به چند هزار نفر اومدن اونجا شمع روشن کردن!!! ?ه وضع? بود هاااا...?هو ?ه قسمت م?ز آت?ش م? گرفت و حالا بچه ها? انتظامات که به شوخ? بهشون م? گفت?م نجات حر?ق! بدو بدو م?ومدن با خاک خاموشش م? کردن...انقده شلوغ بود که ?ه دفعه ه?چ کدوم از پسرا نبودن و ?ه گوشه م?ز که ?ه بنده خدا?ِ فلان فلان شده ا? کاغذ گذاشته بود، آت?ش گرفت!!! حالا ما نم? دونست?م چ? کار کن?م و هاج و واج وا?ساده بود?م که ?ک? از خانوما? انتظامات پر?د ب?ل رو برداشت و م?خواست با ب?ل خاک بر?زه رو? آت?شا، حت? ?ه ب?ل هم ر?خت، که ?ه آقا?? گفت خانوم بد?ن من خاموشش کنم و ب?ل رو از دستش گرفت و شروع کرد به خاموش کردن آت?ش! خدا خ?رش بده! تازه ما هم کل? خند?د?م که اون خانومه چطور ?هو?? ب?ن ا?ن همه مرد پر?د ب?ل رو برداشت و با چادر!! شروع کرد به خاک ر?ختن!ساعت 12.5 شب بود که د?گه نما?شگاه رو جمع کرد?م و وسا?لو جمع کرد?م که بر?م ول? چون بابا رفته بودن شهرستان مجبور شد?م بگ?م حاج آقا مهدو? که خواهرم پ?ششون کار م? کنن، مارو برسونن! خ?ل? آدم شوخ طبع? بودن و کل? تو? راه شوخ? کردن...امروز صبح با سپ?ده رفتم ب?رون که هم کفش بخرم هم ا?نکه برا? تولد سپ?ده ?ه کادو به انتخاب خودش بخرم. سپ?ده گفت که ک?ف پول م? خواد و رفت?م بعد کل? گشت و گذار و خند?دن و خاطره تعر?ف کردن (آخه بعد ?ک ماه همد?گه رو د?ده بود?م...) کفش و ک?ف پول خر?د?م و ناهار مهمون سپ?ده پ?تزا خورد?م و اومد?م خونه!دندون پزشک? هم که با?د م? رفتم ب?خ?ال شدم چون فردا مسابقه داشتم و با?د صبح پنجشنبه دانشگاه م? بودم!! دنده ام نرم، چشمم کور، درد دندونو تحمل م?کنم...!مامان گفت حالا که کاراتو کرد? ب?ا هم?ن عصر? برو رفسنجان که فردا راحت بر? سر مسابقه. منم گفتم اوک? و سر?ع وسا?لامو جمع کردم ول? چون بابا نبود که برسونتم ترم?نال، زنگ زدم به داماد دوم? که گفتن نم?تونن ب?ان...مامان گفت بزنگ به پسرخاله شا?د خونه باشن منم ت?ر? در تار?ک? زدم که اتفاقا به هدف هم خورد و خونه بودن و گفت م?رسونتم...?وووهوووو!!! :)))حالا ا?نجا رفسنجان، من تو? اتاق تنها...شا?دم تو? بلوک تنها!!!از وقت? رس?دم خوابگاه همه لباسامو شستم و همه اتاقو جارو زدم و همه چ?و مرتب کردم که با خ?ال راحت بخوابم و فردا برم سر مسابقه که الان فهم?دم مسابقه فردا ساعت 9 صبح ن?ست و 2 بعدازظهره!آخه چرا زودتر خبر نم?د?ن...آخه تا فردا ظهر ا?نجا الک? تنها بمونم...آخه..!!!! خب زودتر م? گفت?ن من فردا ظهر م?ومدم و حداقل م?رفتم دندون پزشک? دندونمو پر م? کردم...ا? خداااااابه Alisss اس زدم که بره پستشو نگاه کنه ول? جواب نداد...بعد اون بحث? که داشت?م شا?د خ?ل? از دستم ناراحته، شا?دم خوابه و فردا صبح جواب بده...تربت کربلا?? که م?خواستم بهش بدم نرفتم بهش بدم...?ن? مغازه باز نبود که بدمش به اور?ا...خب تقص?ر من نبود! مسئول سا?ت گفت گناه داره اگه مثلا ببرتش تو? سرو?س بهداشت?! خب اونم که ز?اد مق?د ن?ست! هععع??????....!دلم براش تنگ شده...
  • ft _nk