روز عاشورا ه?چ جا نرفتم و شبش که شام غر?بان بود همراه خواهر آخر?م رفتم مجموعه مشتاق عل?شاه که بچه ها? سا?ت اونجا جزو انتظامات بودن. ما هم رفت?م تو? قسمت نما?شگاه کتاب که انتها? باغ بود و پ?ش خواهرم وا?ساد?م. جلو? و?تر?ن نما?شگاه ?ه محل? بود که م?ز آهن? گذاشته بودن واسه شمع روشن کردن مردم? که اونجا م?ومدن...اعتراف م?کنم نزد?ک به چند هزار نفر اومدن اونجا شمع روشن کردن!!! ?ه وضع? بود هاااا...?هو ?ه قسمت م?ز آت?ش م? گرفت و حالا بچه ها? انتظامات که به شوخ? بهشون م? گفت?م نجات حر?ق! بدو بدو م?ومدن با خاک خاموشش م? کردن...انقده شلوغ بود که ?ه دفعه ه?چ کدوم از پسرا نبودن و ?ه گوشه م?ز که ?ه بنده خدا?ِ فلان فلان شده ا? کاغذ گذاشته بود، آت?ش گرفت!!! حالا ما نم? دونست?م چ? کار کن?م و هاج و واج وا?ساده بود?م که ?ک? از خانوما? انتظامات پر?د ب?ل رو برداشت و م?خواست با ب?ل خاک بر?زه رو? آت?شا، حت? ?ه ب?ل هم ر?خت، که ?ه آقا?? گفت خانوم بد?ن من خاموشش کنم و ب?ل رو از دستش گرفت و شروع کرد به خاموش کردن آت?ش! خدا خ?رش بده! تازه ما هم کل? خند?د?م که اون خانومه چطور ?هو?? ب?ن ا?ن همه مرد پر?د ب?ل رو برداشت و با چادر!! شروع کرد به خاک ر?ختن!ساعت 12.5 شب بود که د?گه نما?شگاه رو جمع کرد?م و وسا?لو جمع کرد?م که بر?م ول? چون بابا رفته بودن شهرستان مجبور شد?م بگ?م حاج آقا مهدو? که خواهرم پ?ششون کار م? کنن، مارو برسونن! خ?ل? آدم شوخ طبع? بودن و کل? تو? راه شوخ? کردن...امروز صبح با سپ?ده رفتم ب?رون که هم کفش بخرم هم ا?نکه برا? تولد سپ?ده ?ه کادو به انتخاب خودش بخرم. سپ?ده گفت که ک?ف پول م? خواد و رفت?م بعد کل? گشت و گذار و خند?دن و خاطره تعر?ف کردن (آخه بعد ?ک ماه همد?گه رو د?ده بود?م...) کفش و ک?ف پول خر?د?م و ناهار مهمون سپ?ده پ?تزا خورد?م و اومد?م خونه!دندون پزشک? هم که با?د م? رفتم ب?خ?ال شدم چون فردا مسابقه داشتم و با?د صبح پنجشنبه دانشگاه م? بودم!! دنده ام نرم، چشمم کور، درد دندونو تحمل م?کنم...!مامان گفت حالا که کاراتو کرد? ب?ا هم?ن عصر? برو رفسنجان که فردا راحت بر? سر مسابقه. منم گفتم اوک? و سر?ع وسا?لامو جمع کردم ول? چون بابا نبود که برسونتم ترم?نال، زنگ زدم به داماد دوم? که گفتن نم?تونن ب?ان...مامان گفت بزنگ به پسرخاله شا?د خونه باشن منم ت?ر? در تار?ک? زدم که اتفاقا به هدف هم خورد و خونه بودن و گفت م?رسونتم...?وووهوووو!!! :)))حالا ا?نجا رفسنجان، من تو? اتاق تنها...شا?دم تو? بلوک تنها!!!از وقت? رس?دم خوابگاه همه لباسامو شستم و همه اتاقو جارو زدم و همه چ?و مرتب کردم که با خ?ال راحت بخوابم و فردا برم سر مسابقه که الان فهم?دم مسابقه فردا ساعت 9 صبح ن?ست و 2 بعدازظهره!آخه چرا زودتر خبر نم?د?ن...آخه تا فردا ظهر ا?نجا الک? تنها بمونم...آخه..!!!! خب زودتر م? گفت?ن من فردا ظهر م?ومدم و حداقل م?رفتم دندون پزشک? دندونمو پر م? کردم...ا? خداااااابه Alisss اس زدم که بره پستشو نگاه کنه ول? جواب نداد...بعد اون بحث? که داشت?م شا?د خ?ل? از دستم ناراحته، شا?دم خوابه و فردا صبح جواب بده...تربت کربلا?? که م?خواستم بهش بدم نرفتم بهش بدم...?ن? مغازه باز نبود که بدمش به اور?ا...خب تقص?ر من نبود! مسئول سا?ت گفت گناه داره اگه مثلا ببرتش تو? سرو?س بهداشت?! خب اونم که ز?اد مق?د ن?ست! هععع??????....!دلم براش تنگ شده...
- ۹۳/۰۸/۱۴