خاطرات روزانه

برای اینکه یادم بماند چه بودم و چه کردم....

خاطرات روزانه

برای اینکه یادم بماند چه بودم و چه کردم....

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۰
  • ۰

عروسیه

دیشب عروسی خواهرم بود و مهشاد هم اومده بود کرمان. کلی خوش گذشت.مادر آقا حامد و خواهرش اومده بودن ومامان اوردشون سر میز ما نشوندشون!!!! :|لباسم خیلی خوشگل شده بود و همه تعریف کردن. زهرا دختر خاله ام (جاری آینده ^_^) همه اش منو می کشوند وسط مجلس... منم که هیچی بلد نبودم و همش تو خوابگاه با بچه ها مسخره بازی در اورده بودیم...ولی بدک نبودم!!!بعدشم عروس کشون و کلی خوشگذرونی...هممون کلی خوشگل شده بودیم!پسرخاله ها هم خوشتیپ شده بودن. مخصوصن مصطفی که ریش گذاشته خیلی بهش میاد.آقای سالاری (نامزد خواهرم) رقصید! هممون تعجب کردیم. بهش گفتم : آقوی سالاری رو نمی کردیاااا!!!تازه مهدی (داماد بزرگه! ) هم رقصید! (O.o)کلی عکسای بامزه گرفتیم.پ.ن:مهشاد همش یاد رضو بود :'(
  • ft _nk
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰

مسواک

هم اتاقی جدیدم، شکیلا خانوم توی اتاق و دقیقن وسط اتاق مسواک میزنه! :|صداشو تصور کنید چقد حال بهم زن و رو اعصابه! :|اون یکی هم اتاقی جدید اسمش نسرینه!اون دیگه خیلی خشنه! اصلن نمیشه باهاش حرف زد. سریع باهات برخورد میکنه! :|پ.ن:می خوام دوستشون داشته باشم و تا الانم هیچ بحثی باهم نداشتیم ولی دارن میرن رو اعصاب!
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰

:'(

حالم خیلی بده...خیلی اذیت شدم...داغوووونمممم!انقد حال بدی دارم که فقط میخوام بمیرم...خدایا فقط راحت بشم...
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰
ناراحتی یعنی یه نفر که دلت براش تنگ شده رو ببینی بعد براش دست تکون بدی و حسابی براش ذوق کنی و از دور بهش بگی بیا اینجا پیشم، اون وقت فقط دستشو بیاره بالا و راهشو بکشه بره!آخــــــــــه چـــــــــرا!!!؟؟؟؟:|
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰

یه نقطه!

دیروز از صبح که بیدار شدم تا خود شب، بارون میومد...یک سره!اصلن یه دقیقه هم قطع نشد، فقط شدتش کم و زیاد میشد!منم که سه تا کلاس داشتم یکیشو نرفتم، یکیشم رفتم تشکیل نشد، آخریم تشکیل شد ولی زیاد درسش جالب نبود.در کل چون کلاسام بینشون فاصله بود می رفتم خوابگاه، و هر وقت می رسیدم خوابگاه عین موش آبکشیده بودم...از بس زیر بارون قدم زده بودم...نمی دونم چطور بود که موقع بارون که همه بدو بدو می رفتن من یواش یواش می رفتم...حتی یه لحظه می خواستم برم سوار تاب بشم ولی ترسیدم سرما بخورم نتونم کلاس برم...پ.ن:تفاوت دید آدما توی اینه که یکی بارون براش رحمته و خوشحاله، مثل دوستم مینا...یکی براش زحمته و ناراحت و عصبانیه، مثل دوستم مهرناز...یکی هم مثل من برام وقت تفکره! راجع به چی، نمی دونم...ولی میدونم خیلی فک کردم... :)
  • ft _nk
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰

چشم

یکی از فانتزی هام این شده که گاهی وقتا بتونم همه چیزو نادیده بگیرم و برم بزنم به دشت و کوه و هیشکی رو توی تنهایی و دنیای خودم راه ندم...ولی نمی تونم!این قدر که بعضی وقتها درگیر کارای دیگران میشم که هزار تا مشکل ریز و درشت برای خودم بوجود میاد ولی من بازم تجربه نمیشه برام! بازم آدم نمیشم!سودابه طبق معمول اصلن منو یادش نیست...نه پیام، نه زنگ، نه حتی...چه توقعی دارم من!چون فردا قرار بود برم کرمان و پولشو بدم و حالا رفتنم کنسل شده، احتمال میدم فردا یه خبری ازم بگیره! شاید! (روحیه میدم به خودم)امروز بارون میبارید و من و مریم السادات و دوستش شیوا رفتیم کافی شاپ دانشگاه بعدشم کلی عکس گرفتیم...خیلی خوش گذشت!  رفته بودیم با شیوا وسط خیابون نشسته بودیم و مریم السادت رفت عکس بگیره یهو از پشت سرمون داشت اتوبوس میومد...مریم گفت پاشید ولی ما گفتیم زودی عکس بگیرررررر!!!! اتوبوس 6 متری ما بود که پریدیم عقب! خخخخخبا چادر خوابیدم وسط علفا و با بچه ها سلفی گرفتیم. بعدشم رفتیم کافی شاپ و سفارشمونو گرفتیم و خوردیم.نزدیک خوابگاه که از بچه ها جدا شدم که بیام خوابگاه خودم، بارون شدید شد منم اهنگی که دوست داشتم رو پلی کردم و رفتم تاب بازی...خیس آب که شدم برگشتم خوابگاه!دلم می گیره ولی آسمون دنیام ابری میشه!قبلن به خاطر عینکی بودنم از بارون خوشم نمیومد...اما الان بارونو دوس دارم... فقط مشکلم با آسمون ابریه!
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰

کن فیکون

امروز انقد حذف و اضافه داشتم و رفتم پیش مسئول اموزش، بنده خدا از دستم دیوونه شده بود!اخرش هم همه چارت رو حفظ شده بودم و هم همه برنامه هفتگیم کن فیکون شد!
  • ft _nk
  • ۰
  • ۰

نفهم، بفهم!

"تو حقته حیرون باشی...همه از خداشونه دوستی مثه من داشته باشن تو دیگ کلاس میذاری به من نمی خوری!؟ بدرک"اینجاست که باید بگی : مگه مجبورت کردن!؟:|
  • ft _nk