د?شب خوابم نم? برد و از اونجا?? که امروز ساعت 13.5 کلاس داشتم و م?دونستم نم? تونم صبحش برا? درس خوندن ب?دار بشم، نخواب?دم و رفتم نمازخونه که ر?اض? بخونم.تا ساعت سه صبح خوندم ول? چشمتون روز بد نب?نه، ?هو ?ه عالم کتاب د?دم!!!!!!!!تو? نماز خونه ?ه عالم قفسه کتاب بود که البته م?دونستم قفله ول? بالا? قفسه ها هم کتاب گذاشتته بودن! واسه هم?ن رفتم دنبال ?ه کتاب خووووووب...چندتا از کتابا?? که اونجا بود رو خونده بودم...?ه کتاب به اسم "به نام مادر" برداشتم که رمان بود و شروع کردم به خوندن...صد و خورده ا? صفحه داشت. تا ساعت 4.5 صبح خوندمش. کتاب بد? نبود ول? خوب هم نبود!بعدشم رفتم برا? نماز صبح که نم? دونستم اذان گفتن ?ا نه. اولش ?ه نماز قضا خوندم بلکه اذان پخش بشه ول? نشد!نزد?کا? 5 صبح بود که د?گه با خودم گفتم الان د?گه اذان شده! و حتما مسئولا? خوابگاه ?ادشون رفته که اذان پخش کنن! نمازمو خوندم و داشتم سلام م?دادم که ?هو صدا? اذان بلند شد!!! خخخخخصبر کردم تا اذان تموم بشه و دوباره نماز خوندم. بعدشم به حد مرگ خوابم م?ومد واسه هم?ن رفتم خواب?دم.ساعتا? 10.5 صبح بود که با صدا? مهرناز ب?دار شدم که فک م? کرد ز?اد خواب?دم ول? بهش گفتم 5.5 خواب?دم و اونم گفت بخواب...ول? کاش نگفته بود چون من ساعت 1.5 کلاس داشتم و ناهارم نخورده بودم و ?هو با صدا? پ?ام گوش?م اونم ساعت 1.20 دق?قه ب?دار شدم!!!حالا چادرم تو? بالکن بود چون قرار بود بشورمش که ?ادم رفته بود و فقط چون چروک شده بود اتوش کردم!!! حالا تو? ا?ن ه?ر و و?ر دکتر هم اس زده که جزوه ر?اض? براش ببرم!رفتم سلف و نهار خوردم و بعدشم رفتم دانشکده و جزوه رو دادم به دکتر و ب?خ?ال کلاسم شدم و رفتم تو? انجمن و تا کلاس بعد?م همونجا نشستم و با بچه ها صحبت کرد?م!راست? استاد رائف? پور قراره ب?اد رفسنجان و منم م?خوام برم سخنران?ش. خ?ل? وقته سخنران? هاشو گوش نکردم و دلم براش تنگ شده.به اقا? ارشد خان هم گفتم فک کردم خبر داره ول? نداشت! خودمم نم? دونم ک? و کجا و چه ساعت?...خخخخخخحالا فاطمه هم اتاق?م گفته خبرشو برام م?اره! کاشک? زودتر اس بده که بتونم با بروبچ هماهنگ کنم!?ادش نرفته باشه، صلوات!!!
- ۹۳/۰۹/۱۱
استاد پنج شنبه صب کرمانه مراسم داره دوشبم خود کرمان هیئت داره رفسنجان رو نمیدونم