از بس به خواب ش?ر?ن? رفته بودم ساعت 8 صبح به زور تکونا? اسما ب?دار شدم...لباس پوش?د?م و رفت?م صبحانه خورد?م و رفت?م حرم. بعدشم رفت?م ?ه خ?ابون? که کنار بازار رضا بود برا? خر?د. مهسا و محبوبه و اسما انقد خر?د کردن که د?گه به زور از بازار کشوندم بردمشون هتل که مبادا از قطار جا بمون?م. بعد از گرفتن ناهار و تحو?ل دادن اتاقا رفت?م راه آهن و سوار قطار شد?م. ول? کوپه هامون خ?ل? از هم دور بود. مثلا من و مهسا واگن سه بود?م و ?ه سر? از بچه ها واگن 5 و ?ه سر? واگن 6. قرار شد بعد از چک کردن بل?طا? بق?ه مسافرا همه ما بر?م تو? ?ه واگن و چندتا کوپه کنار هم! ?وووهههوووووو!!! :))))بعد چند ساعت انتظار بالاخره هممون رفت?م واگن 6 تو? چهارتا کوپه کنار هم!همه رفت?م کوپه ا? که استاد بود برا? بررس? نتا?ج و عملکرد هر ت?م. قرار شد هر ت?م مشکلات خودشو بگه و بق?ه اعضا هم راجع به مشکلاتشون نظر بدن و ?ا مشکلاتشون رو بگن ?ا راهکار بدن. زهرا هم صدا? همه رو ضبط کرد.17نفر? رفته بود?م تو? کوپه استاد و کل? حرف زد?م و خند?د?م...خ?ل? خوب و مف?د بود، حداقل برا? من که ا?نطور بود. ساعتا? 7 بود که رفت?م شام و بعدش رفت?م پ? کارا? خودمون و باز? و شوخ? و خنده! تا ساعت 12 شب کوپه استاد بود?م و کل? خند?د?م و استاد خاطره گفتن و بچه ها کل?پ گذاشتن و... . د?گه د?د?م استاد م? خواد بخوابه و خسته شده پا شد?م رفت?م کوپه خودمون ول? از اونجا?? که بچه ها خوابشون نم?ومد رفت?م کوپه ما و دوباره باز? و شوخ? و خنده تا 2 نصفه شب! منم سودوکو?? که از روزنامه ها? قطار جدا کرده بودم حل کردم!ساعت نزد?ک سه بود که خوابم برد. خ?ل? کوپه گرم بود و من نم? تونستم بخوابم. از اون طرفم مهماندار قطار ساعت 4.45 ب?دارمون کرد برا? نماز. نزد?کا? 6.15 بود که رس?د?م راه آهن کرمان. دب?ر م? گفت بر?م خونشون صبحانه بخور?م ول? هماهنگ نشد و ماهم نم? خواست?م به مامانش ا?نا زحمت بد?م واسه هم?ن تو? راه آهن منتظر شد?م تا ماش?ن ب?اد بر?م رفسنجان. ماش?ن که اومد رفت?م سوار شد?م ول? راننده خ?ل? داغوون بود و شک داشتم سالم برس?م رفسنجان!!! که البته تا حدود? شک من درست بود آخه خ?ل? با سرعت بالا رانندگ? م? کرد و ما هم ه? م? گفت?م بابا ما عجله ندار?م ول? مثل ا?نکه خودش عجله داشت!!!تو? ماش?ن استاد داشتن م? گفتن ترک?ب بعض? ت?م ها رو عوض کن?م که بازده? بره بالا که بچه ها? اون ت?م ها راض? نشدن و قض?ه منتف? شد ول? استاد گفتن ساعت 7 عصر بر?م اتاقشون تو? دانشکده و دوباره راجع به ا?ن موضوع صحبت کن?م. کبوتر خان که رس?د?م بچه ها بستن? خر?دن که معده ? ما گفت دمتون گررررررم!!!!آخه ما تو? قطار صبحانه نخورد?م و به جاش فرش?د به بچه ها پرتقال داده بود خورده بودن!! تو? راه آهن هم بچه ها پسته برشته داشتن که کل? خورد?م و بعدشم بستن?، د?گه خودتون تصور کن?د...!!!ساعت تقر?با 10 صبح بود که رس?د?م دانشگاه و همه رفتن استراحت کنن!...و ا?ن بود سفر سه روزه ما!
- ۹۳/۰۸/۳۰
همیشه شاد باشید در زیر سایه امن الهی